سهراب – Sohrab
The Fearless
- صفت: شیرمرد
- Family/House خاندان: Narimān | نریمان
- پدر: رستم
- Nationality سرسپردگی: ایران – Irān
- Caste/جایگاه: پهلوان – Pahlavan
- Period/دوره: پهلوانی | Age of Heroes
- سلسله: Kiani | کیانیان
سهراب پسر تهمینه و رستم بود که در نبردی به دست خود رستم کشته شد؛ درحالیکه هیچکدام از نام و نشان دیگری خبر نداشتند. سهراب که به دنیا آمد تنومند و زوردار بود و قدرتش بر زبانها افتاد. وقتی در یکماهگی گویی یکساله بود و در پنجسالگی چوگان بازی میکرد و وقتی دهساله شد کسی رقیبش نبود. در همین سن روزی از مادرش، تهمینه دربارهی پدرش پرسید و تهمینه رازش را بر او فاش کرد و گوشزد کرد که افراسیاب نباید از آن آگاه شود پس سهراب تصمیم گرفت تا با لشکری به ایران حمله کند و تاج و تخت از کاووس بستاند و به پدرش دهد سپس به توران یورش آورده و آنجا را هم از افراسیاب خالی کند. افراسیاب که از قصد سهراب آگاه شد سپاهی همراه سهراب کرد و دو نفر از سرداران خود یعنی هومان و بارمان را همراه او کرد و چنین دسیسه چید تا سهراب و رستم همدیگر را نشناسند تا بلکه در این رویارویی یکی از آنها کشته شود. پس سهراب به ایران رفت و پس از گرفتن دژ سپید و اسیر کردن هجیر و نبردش با گردآفرید به رستم رسید ولی سهراب هر چه پرسید رستم از نام و نشان خود به او نگفت. در نبرد اول بر رستم غلبه کرد و رستم گفت پیروز میدان کسیست که دو بار بر رقیبش پیروز گردد و اینگونه از او وقت خرید. در نبرد دوم رستم پیروز شد اما خلف وعده کرد در دم به سهراب دشنه زد و میان او را شکافت. سهراب در خون میغلتید که گفت پدرش رستم انتقام او را میگیرد. رستم که این را شنید از وی نشانی خواست تا گواهی کند که او پسر رستم است و وقتی بازوبندی که تهمینه به او داده بود را نشانش داد رستم فریادش به آسمان بلند شد و از کیکاووس نوشدارو خواست ولی کیکاووس تعلل کرد و همین شد که سهراب مرد.
Sohrab was Rostam and Tahmina's son. He died in a duel against his own father; a battle in which they didn't know one another. When he was born, Sohrab was sturdy and strong. His fame traveled among the many that talked about him. When he was only one month old, he looked as if he was one year old. He played Polo when he was five years old. At the age of ten, no one could defeat him in a wrestling match. At this same age, he asked about his father. Tahmina told him about Rostam. But she also warned him that Afrasiab should not know of this secret. So Sohrab decided to invade Iran and overthrown Kāvus. Because he wanted Rostam to be the king. He planned to go back to Turan afterwards and take Afrasiab's place as the king. But Afrasiab found out about Sohrab's plans. So he gave him an army, and sent two of his own warlords, Houman and Barman, with him. His secret plan was for Rostam and Sohrab to not know each other, and therefore kill one another. So Sohrab left for Iran. After capturing The White Fort, captivating Hojir, and fighting Gordafarid, he finally met Rostam at the battlefield. As much as Sohrab asked, Rostam didn't gave him his name. In their first duel, Sohrab defeated his father. But Rostam said that the true victor is the one who wins two times. Therefore, Rostam bought some time for himself. In their second duel, Rostam defeated Sohrab. But, breaking his promise, Rostam stabbed Sohrab with a dagger. Soaked in his own blood, Sohrab said that Rostam would avenge his death. Hearing these words, Rostam asked for some proof to believe that Sohrab was indeed his son. Seeing the Armband, Rostam cried and screamed. He asked KayKāvus for panacea, but Kāvus hesitated in giving it to them. Hence, Sohrab died in his long-lost father's arms.
اگر مرگ دادست، بیداد چیست؟
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟