سام – Saam
The Horeseman
- صفت: سوار
- Family/House خاندان: Narimān | نریمان
- پدر: نریمان
- Nationality سرسپردگی: ایران – Irān
- Caste/جایگاه: جهان پهلوان – Pahlavan
- Period/دوره: اساطیری، پهلوانی | Transitional: Myths & Heroes
- سلسله: Pishdadian | پیشدادی
سام فرزند نریمان و پدر زال و پدربزرگ رستم بود. وی را سام سوار میخواندند و شاه زابلستان بود. سام و همسرش هیچ فرزندی نداشتند تا اینکه سرانجام آن ماهروی فرزندی به دنیا آورد که چهرهای چون خورشید داشت لیکن مویش سپید. از این رو تا یک هفته این راز از سام پنهان داشتند. سرانجام یکی از دایهها این را به سام گفت و او چون شنید، بالای سر نوزاد رفت و با دیدن آن سخت نومید شد. دست به آسمان برد و گفت حال اگر آشنایان از فرزندم بپرسم بهشان چه بگویم؟ بگویم این بچهی دیو است یا چه؟ پس به فرمان سام کودک را برداشته به البرز بردند و در نزدیک لانهی سیمرغ بود رها کردند. به ضرب اتفاق سیمرغ در گشتزنیهایش آن طفل شیرخواره را دید و با خود به لانهاش برد. این نوزاد پیش سیمرغ و دیگر بچههای سیمرغ بزرگ شد تا پروار گشت. آوازهی او در جهان پیچید که جوانی پیش سیمرغ بزرگ شده. خبر به سام نریمان رسید که پسرش زنده است و در آشیان سیمرغ زندگی میکند. شبی سام به خواب دید مردی هندو بر اسبی تازی به سوی وی آمد و مژدهی زنده بودن فرزندش بداد. این خواب با موبدان در میان گذاشت و آنان هر یک گفتند تمام زندگان جهان فرزند خود را عزیزتر از خود میپرورانند. چطور نوزاد بیگناه را از خود دور ساختی؟ سام شبی دیگر در خواب دید که پسری جوان با دو همراه نزدش میآیند و یکی از دو همراه به وی میگوید تو که با فرزندت چنین کردی پس نشان پهلوانیات به چه کار است؟ تو پسر خود دور ساختی اما خداوند خداوند او را پرورش داد. سام از خواب جست و به کوه رفت. مسیر چنان سخت بود که دد و دام بدانجا راه نداشتند. سام رو به آسمان گفت اگر این فرزند منست و از اهریمن نیست بر من ببخشای و در رسیدن به او چارهسازم باش. سیمرغ از آمدن سام و سپاهش آگاه شد پس پیش فرزند سام رفت و به وی گفت وقت خداحافظیست. زال گمان برد که سیمرغ از او سیر شده اما سیمرغ وی را از داستان آگاه ساخت سپس به وی چند پر از خود داد و گفت هر وقت در تنگنا بودی یک پر بسوزان تا به پیشت آیم. سپس او را برداشت و پیش پای سام فرود آمد. سام با دیدن فرزند گریید و او را در آغوش گرفته طلب بخشش کرد. سپس قبایی پهلوانی بر او پوشاندند و از کوه پایین آمدند و به شهر رفتند و بزمی به پا شد.
Saam is Nariman's son, Zaal's father, and Rostam's grandfather. They called him Sam the horseman, and he was Zabulistan's king. Saam and his graceful wife couldn't have a child, until she finally gave birth to a son; a beautiful boy with white hair. Everyone kept this a secret and didn't let Saam find out. Finally, a brave nursemaid told him. When Saam came up to his child and saw him, he became hopeless and heartbroken. He thought with himself: what if my kith and kins ask me about him? What can I tell them? Tell them this is a Div's child or mine? So Saam ordered the child to be taken to Alborz mountains and be abandoned by Simurgh's nest. Suddenly, when Simurgh was wandering about the mountains, she saw the baby and took him to her nest. Simurgh grew him like her own and he was raised with Simurgh's nestlings. His reputation traveled the world. Everyone heard that a young man was raised by Simurgh. Saam heard that his son is still alive, living in Simurgh's nest. Saam saw in a dream, a Hindu horseman riding to him on an Arabian horse. He told him of his son being alive. So he shared his dream with interpreters. They told him that every animal holds his child dear. How could you abandon your infant child? In another dream, Saam saw a young man coming to him accompanied by two other men. One of the companions told him how can you call yourself a champion when you do this to your own son? You abandoned him, but God took care of him. Saam jolted awake and left for the mountains. The path was so impossible to cross that even fairy and bestials wouldn't be able to walk it. Saam prayed to God if he is no demon and he is indeed my child, forgive me and help me find him. Simurgh saw Saam and his army approach; so she went to Saam's son and told him that it is time to say goodbye. The young man first thought that Simurgh didn't want him anymore, but she told him about what she saw. She then gave him a few of her own feathers and told him burn one of these when you are in trouble, and I will come to your aid. Then she picked him up and left for Saam. When Saam saw his child, he hugged him and cried. Then he gave him champion's garment to wear. Finally, they left for town, and celebrations were made.
نبود ایچ فرزند مر سام را
دلش بود جویندهی کام را
دلش بود جویندهی کام را